وقتي به جاي بيستوپنج سال، خيال كنيم كه ربعي از قرن را پشت سر گذاشتهايم، آن وقت عظمت عمر رفته دو چندان ميشود و حسرت كتابهاي نخوانده و فيلمهاي نديده و كارهاي ناكرده، صد چندان. به گمانم، سرچشمه بزرگي زادروز آدميزاد هم درست همين يادآوري است؛ يادآوري عمر رفته كه سالهايش قابل شمارش است و حساب عمر مانده كه ثانيهها، دقيقهها، ساعتها، روزها، ماهها و سالهايش بيحساب. وگرنه پاس داشت روزي كه زاده شديم، بياختيار و به جبر زمانه، بييادآوري عمر رفته و كارهاي ناكرده، جشن جبر است به اختيار آدميزاد.
پينوشت 1: من بيستوپنج ساله نشدم، اما اين پست كوتاه، اول قرار بود كامنتي باشد براي تبريك زادروز دوستي كه در درگاه بيستوپنج سالگي ايستاده است. كامنت را كه نوشتم، خودخواهانه خواستم تا بيشتر مال خودم باشد و همين شد كه اين سطور، پستي كوتاه شد به بهانه تبريك تولد يك دوست.
رفيق، رويت را برگردان. دست نجنبان و چشم نگردان. بگذار ميان ما فاصله باشد. اين همه عجله براي چه؟ نفسهايت را آرامتر بكش. دورتر، دورتر. بگذار ميان ما فاصله باشد. هرم نفسهايت بايد آتش بزند اما نزديك كه ميآيي راه نفس ميبندد. اين همه عجله براي چه، رسيدن به كجا؟ اصلاً بيا از اين پنج حس لعنتي يكي را انتخاب كنيم، شايد هم دو تا. نه، بيا يكي دو تا را كنار بگذاريم. لامسه و چشايي چطور است؟
رفيق، بيا در عصر لمس كردن و چشيدن كه حواس نزديكياند، شنيدن و ديدن را برگزينيم كه از آن فاصلهاند. لعنت به اين وسايل لعنتي ارتباط جمعي كه همه چيز را نزديك كردهاند و به جايش طعم انتظار را از ما دريغ ميكنند. بيا به جاي ايميل و پيامك نامه بنويسيم و منتظر پاسخ بمانيم. بيا به جاي اين همه عجله براي رسيدن، طعم راه را بچشيم، بيتوجه به سوداي مقصدي ناپيدا.
رفيق، در عصر عرضه و تقاضا، تو به قانون خودت وفادار باش و ارزانفروشي نكن. بگذار فاصله و انتظار و هجران در روزگاري كه مردمانش تنها وصال را ميشناسند، طعم خوش وصل را به كاممان بنشاند. مگر ميشود هجري نباشد و وصلي كامي شيرين كند. مگر سرچشمه لذت گناه، خودداري نيست. اگر خودداري نبود كه ديگر هيچ خبطي، لذتي نصيب خطاكاري نميكرد.
رفيق، بيا قرار بگذاريم كه نگذاريم تكرار مبتلايمان كند. بيا در دوره تاريخي تاريك تكرار، هر روز نو شويم. به گمان من تكرار، مرگ تدريجي است. مخصوصاً اين روزها كه همه چيز تكراري شده. خوب نگاه كن. رويت را برگردان. آدمها همه مثل هم شدهاند. لباسهايشان، مدل موهايشان، قدشان، وزنشان...
رفيق، تو پاهايت را بپوشان گرچه پاي همه اين روزها برهنه است. تو جامهاي بر تن كن كه اسيرت نسازد اگر چه همه در زندانهايي از پارچه فرو رفته باشند. تو بگذار سرخي لبانت حقيقي باشد هر چند كه سرخي عاريتي ديگران بيش از آن باشد. براي رسيدن عجله نكن. بگذار لذت وصال را هجران رقم زند. و بگذار فاصله، راهنماي عشق باشد.
رفيق، رويت را برگردان. دست نجنبان و چشم نگردان. بگذار ميان ما فاصله باشد. اين همه عجله براي چه؟
پينوشت: اگر قرار بود حق مطلب ادا شود، بايد بسيار بيش از اين مينوشتم، كه نه حوصله نوشتنش بود و نه مجال خواندنش، لابد. اين شد كه همين پيشنويس نيمهكاره را به عذر تقصير غيبتي كبري، دستپاچه و عجولانه، برقرار كردم. ميدانم كه سطور بالا، پر از نقص است و سكته فراوان و نكتههاي در ميانه راه رها شده. اما به سبب چند جمله از متن كه دوستشان دارم و افزون بر آن؛ جانمايهاي كه در نوشته بالا هست و بسيار باورش دارم، همين مطلب را داشته باشيد تا بعد، كه اگر توفيق رفيق شد، سطوري بر آن بيفزايم و حرفي تازه.
نمیخواستم چیزی بنویسم، گفتم اصلاً به من چه. اما پاهایم که سست شد و تنم لرزید وقتی خبر را شنیدم، قلمم هم هوس نوشتنش آمد. جستجو کردم، تنها خبرگزاری فارس خبری چند خطی داده بود بی هیچ حرف تازه. حرف تازه مهم نبود، لعنت به این چند خط که مهر تأیید بود بر خبری که آرزو میکردم دروغ باشد.
نتوانستم چیزی بنویسم، خواستم و نتوانستم. باورم نمیشد. باز هم گفتم به من چه؟ گفتم که اگر قرار باشد کسانی از «احمد بورقانی» بنویسند، من آخرین آنها هستم.
به جای نوشتن راهم را کشیدم و رفتم خانهاش تا باور کنم خبری که انگار راست بود. راست بود، اما «احمد بورقانی» نبود. به گمانم تنها جا خوش کرده بود گوشه بیمارستان شریعتی. خواستم یکییکی یقه جماعتی را که گوشه و کنار ایستاده بودند بگیرم که فلانی اینجا چه کار میکنی؟ تا امروز کجا بودی؟ لااقل راهت را بگیر و برو بیمارستان که «احمد آقا» تنها نماند.
خواستم بگویم بیمرامها که «احمد آقا» را فراموش کرده بودید در این سالهای فراموشی، حالا از کجا یکهو پیدایتان شده؟ مرده و زنده چه فرقی میکند وقتی کسی از یاد رفته باشد. خیال کنید امروز هم مثل روزهای قبل است. قدم رنجه کردید که آمدید و خانه و زندگیاش که فرسنگها پایینتر از خیابانهای شهر شماست را دیدی زدید. بجنبید و بروید رد کارتان. خیالتان تخت، «احمد آقا» گوشه بیمارستان شریعتی جایش راحت است.
اما نشد، یعنی نتوانستم چیزی بگویم. مرام «احمد آقا» هم راندن نبود. بغض راه گلویم را بسته بود و همان جا گفتم به من چه یعنی چه؟ حالا که نمیشود چیزی گفت، لااقل بنویس تا چیزی نماند در گلو که راه نفس را ببندد.
گفتم که مرد حسابی این همه آدم که اینجایند از «احمد آقا» اعتبار گرفتهاند و عین خیالشان نیست. تو هم بنویس و خودت را از نردبان «احمد آقا» بالا بکش. «احمد آقا» که نمرده، نمیشود که بمیرد، زنده است.
و « احمد آقا» زنده است، هر چند در آخرین روزهایی که میان ما بود، هر روز صبح، از پنجره دفتر کارش که به قبرستان کوچکی باز میشد، طعم مرگ را میچشید.
تا همين چند ماه پيش كه فرصتي دست داد و براي نخستين بار، اول تار لطفي و بعد سنتور مشكاتيان را بدون واسطه ديدم و شنيدم، محمدرضا لطفي و پرويز مشكاتيان را با كاست و فيلمهاي ويديويي و تازگيها با سيدي و ديويدي ميشناختم. غنيمت بود صداي ساز هر دوتايشان؛ اما اغراق نيست اگر بگويم آنها، هر دو تا، آنكه بايد باشند و من از دريچه اين ابزارهاي ارتباط جمعي ديده و شنيده بودم، نبودند.
نميدانم اشكال از خيال من بود كه زيادي اوج گرفته بود يا آنها كه آنچه بايد بودند، نبودند. اما مقدمه بر تالي بياثر افتاد و براي من، اساتيد راه عرش تا فرش را به چشم بر هم زدني طي كردند.
همانجا بود كه ناقوس ترديد برايم به صدا در آمد و مطمئن شدم جز شجريان، كه لقب استادي يدك ميكشد و هنوز محكم بر قله جا خوش كرده، بقيه اساتيد، آني كه بايد باشند يا دست كم، آني كه سالها پيش بودهاند و به سبب آن استاد شدهاند، نيستند. اطمينان خاطرم به شجريان را هم مديون خاطره كنسرتي هستم كه پس از زلزله بم اجرا كرد و چيزي كم از آن نوارها و سيديهايي كه از او ديده و شنيده بودم، نداشت.
ترديد داشت به يقين بدل ميشد كه جز چند استثناء – نظير استاد محمدرضا شجريان- پيشكسوتان هنر، مشتهايشان خاليتر از آني است كه بايد باشد.
تند رفتم، و بيش از حد شخصي نوشتم. اما قصدم بيان صادقانه ترديدي بود كه داشت در درونم رفته رفته يقين ميشد و همه چيز را با خودش ميبرد. تا همين چند شب پيش كه تلنگري محكم خوردم، درست در اولين شب اجراي «ملاقات بانوي سالخورده» به كارگرداني استاد حميد سمندريان.
تند رفتم، و بيش از حد حسي نوشتم. اما خواستم شعفم را از تماشاي نمايشي كه قرار است يخ تئاتر را در سرمايي بيسابقه بشكند، به صريحترين زباني كه ميشناسم، بگويم. بيمهري نشود به «سمفوني ناكوك» آتيلا پسياني و «افرا»ي استاد بيضايي كه دومي را هنوز نديدهام و بايد تا فرصت هست، تماشايش كنم.
و اما اصل ماجرا:
به نظرم اگر از مردم –در معناي تماشاچي- بپرسيد كه تئاتر چيست، سالني تصوير ميكنند با انبوهي تماشاچي، تعداد زيادي بازيگر و ضيافتي از رنگ و نور و صدا و حركت كه چند ساعتي احتمالاً به طول ميانجامد و قصهاي كلاسيك چون بينوايان را روايت ميكند، كه مشابه اين توصيف را تنها ممكن است در تالار اصلي تئاتر شهر يا تالار وحدت تصور كرد.
اما اگر از تئاتريها –به معناي مخاطب و نه تماشاچي- از معناي تئاتر بپرسيد، پاسخ متفاوت خواهد بود. زمان و مكان اجرا ارزش خود را از دست ميدهند تا جايي كه اجراي نمايش را حتي ميتوان به درون اتوموبيل فولكس واگني برد كه دو بازيگر زن و مرد در دو صندلي جلو مشغول مشاجره هستند و دو مخاطب در صندلي عقب، به اين مشاجره مثلاً 15 دقيقهاي گوش ميدهند. به عبارت ديگر حالا پاي تجربه وسط ميآيد و گونه ديگري از تئاتر ساخته ميشود.
اين تقسيمبندي بيرحمانه، وبلاگي است. يعني نه واجد معناي آكادميك است و نه ميتوان آن را در كتاب يا حتي دكان عطاري پيدا كرد.
اگر بخواهم منظورم را شفافتر بگويم، بايد مثال بياورم. گونه اول نمايش با تعريف بالا را همانطور كه گفتم در تالار اصلي تئاتر شهر يا تالار وحدت تماشا كردهايم. «ملودي شهر باراني» و «لبخند باشكوه آقاي گيل» به كارگرداني هادي مرزبان، يا «چشماندازي از پل» و «كوري» به كارگرداني منيژه محامدي از اين دستهاند و اگر لعاب ساز و آواز اين گونه نمايشها را هم بيشتر كنيم ميتواند آثار پري صابري را هم در بر گرفته و حتي به اپرا ختم شود.
بياييد براساس قراردادي كه همين حالا ميبنديم، اين تعريف را تئاتر كلاسيك بناميم.
و اما دسته دوم كه طيف وسيعتري از نمايش را در بر ميگيرد: هر نمايشي كه در تعريف اول نگنجد، جزء گروه دوم به شمار ميرود. اين تعريف مسخره به نظر ميرسد، اما هدفم از اين تقسيمبندي چيز ديگري است.
دمدستيترين مثال اين گونه از تئاتر هم ميتواند تمام آثار اخير آتيلا پسياني و همين «سمفوني ناكوك»، يا «ددالوس و ايكاروس»، يا آثار اصغر دشتي و هزار و يك كار ديگر باشد.
براساس همان قرارداد اول، اين تئاتر را تجربي –با اغماض فراوان- ميخوانيم.
از اين همه رودهدرازي خواستم بگويم كه «ملاقات بانوي سالخورده» اثري ارزشمند، در خور توجه و متناسب با نام استاد حميد سمندريان است، چون:
1- آنچه من تئاتر كلاسيك خواندمش، به سبب متون انتخاب شده، نيازمند زماني طولاني براي اجراست و معمولاً اجراي اين آثار بيش از 3 به طول ميانجامد. همين زمان زياد سبب ميشود تا مخاطبان گاهي خسته شوند و حتي از كوره در بروند كه در «ملاقات بانوي سالخورده» به رغم عدم وجود زمان استراحت، 165 دقيقه به سرعت سپري شد.
2- هميشه از خودم ميپرسيدم كه چرا خواندن نمايشنامه با تماشاي اجراي صحنهاي آثار كلاسيك چندان تفاوتي با هم ندارند. البته در آنچه تئاتر تجربي نام نهاديم، به سبب آنكه معمولاً كارگردان پا را از حدود معمول فراتر ميگذارد و حتي به متون كلاسيك هم تعدي ميكند، اين موضوع چندان رخ نميدهد و حتي ممكن است «آنتيگونه» بدون كلام را هم تماشا كرد. اما در «ملاقات بانوي سالخورده» به رغم وفاداري به اصل متن و به مدد بهرهگيري از گريم، تضاد رنگها، طراحي صحنه، موسيقي و از همه مهمتر بازي در خور توجه تمام بازيگران، اجراي صحنهاي نمايشنامه بسيار از متن آن فاصله گرفته و در عين حال به آن نزديك بود.
3- بر اين باورم كه اجراي تئاتر با دو يا حتي يك هنرپيشه، در فضايي محدود و بدون استفاده از طراحي صحنه و لباس جدي كه در چند سال اخير بهويژه در تئاتر تجربي رايج شده، نتيجه محدوديتهايي است كه بر فضاي نمايش كشور حاكم بوده و سبب شده تئاتر كشور از مسير واقعياش خارج شود. منكر نميشوم كه ممكن است اثري بدون گريم، صحنه و لباس، به سبب اقتضائات نمايشنامه و صلاحديد كارگردان، بسيار ارزشمند از كار در بيايد، اما فكر ميكنم تعداد زياد آثار نمايشي با اين ويژگيها كه در چند سال اخير به صحنه رفته، از حد معمول فراتر است و رفتهرفته مخاطبان نمايشهاي شكوهمند و با عظمت را فراموش ميكنند. همآواييها، حركتهاي گروهي و بهرهگيري بهجا از رنگ لباس و كفشهاي بازيگران پرتعداد «ملاقات بانوي سالخورده»، يادآوري خوبي بود كه تئاتر عرصه بازيگر است و يك اثر نمايشي ويژگيهايي دارد كه دارد از ياد ميرود.
4- بازيهاي بينقص، گريم متناسب با متن و اندازه سالن اصلي تئاتر شهر كه البته بهرغم پير و جوان ساختن دو هنرپپيشه اصلي نمايش بسيار باورپذير بود، صداهاي مناسب بازيگران و بهرهگيري از صدا به عنوان يك ابزار مهم در نمايش، حتي درگير ساختن حس بويايي تماشاچي به واسطه دود سيگار، استفاده بهجا از عمق صحنه، طراحي نور متناسب با صحنه، ساخت و انتخاب موسيقي فوقالعاده متناسب با فضاي نمايشنامه، فراهم ساختن موقعيتهاي فراوان طنز با توجه به زمان طولاني اجرا و موارد بسيار ديگر، همه از دلايلي هستند كه «ملاقات بانوي سالخورده» را به يك اثر نمايشي كمنظير بدل ميسازند.
5- استاد سمندريان بسيار هوشمندانه نمايشنامه «ملاقات بانوي سالخورده» را براي اجراي دوباره در اين شرايط زماني و مكاني انتخاب كرده است. به نظر من اولين گام هر كارگردان، پاسخ به اين سوال است كه چرا فلان نمايشنامه را براي اجرا انتخاب كرده و از هزار و يك نمايشنامه ديگر چشم پوشيده كه متأسفانه بسياري از كارگردانان، پاسخ مناسبي به اين سوال نميدهند. فارغ از ويژگيهاي متن، دراماتوراژ مناسب، تقسيم افشاي اطلاعات در كل زمان نمايش و اجراي قابل فهم و به نوعي بومي «ملاقات بانوي سالخورده» با وجود زمان و مكان نامأنوس رخ دادن قصه، از ديگر دلايلي است كه اين اثر را از ديگر آثار كلاسيكي كه طي سالهاي اخير به روي صحنه رفته، متمايز ميسازد.
6- آيا «ملاقات بانوي سالخورده» را ميشد در زماني كوتاهتر از آنچه اجرا شد به روي صحنه آورد؟ من اينطور خيال نميكنم. تعليقهاي طولاني در طول اجراي اثر كه بسياري از آنها به ضرورت نمايش در نظر گرفته شده بودند و تكرار موسيقي كه حفظ و به خاطر سپردن آن غير ممكن بود، امكان استراحت را براي مخاطب نمايش فراهم ميآورد. پس: 165 دقيقه زماني طولاني براي اجراي اين نمايش نبود. فراموش نكنيم كه مهم نيست يك اثر نمايشي چند دقيقه طول ميكشد، مهم اين است كه چند دقيقه آن قابل حذف است كه به نظرم در «ملاقات بانوي سالخورده» زمان زيادي را نميشد كنار گذاشت.
خلاصه اينكه:
پيش از تماشاي «ملاقات بانوي سالخورده»، به رغم تمام تمجيدهايي كه از استاد سمندريان شنيده بودم، انتظار اجراي خيرهكنندهاي نداشتم به سبب آنكه ناقوس ترديد برايم به صدا درآمده بود. اما به تمام دلايلي كه برشمردم، ميشود اين نمايش را اثر استادي دانست كه در زمان متوقف نشده و با آن حركت كرده است، استاد حميد سمندريان كه حضور دوبارهاش، در اين روزهاي سرد، ميرود كه نمايش كشور را گرما ببخشد.
پينوشت 1: از شب اول اجراي نمايش تا امروز، خواستهام اولين نفري باشم كه چيزي درباره «ملاقات بانوي سالخورده» مينويسم. اين حرفها را هم بايد همان شب اول ميزدم نه حالا، خدا كند كه هنوز اولين نفر باشم.
پينوشت 2: باور كنيد من اصلاً استاد سمندريان را نديدهام، شب اول اجراي نمايش هم ايشان چند دقيقهاي به روي صحنه آمده و صحبت كردهاند كه من دير رسيدم.
پينوشت 3: نميدانم چرا در طول اجراي نمايش دايم ياد «دشمن مردم» از هنريك ايبسن ميافتادم. به گمانم بهار پارسال، اكبر زنجانپور در همين تالار اصلي تئاتر شهر، به صحنه برده بودش. آن نمايشنامه هم فوقالعاده است، بخوانيدش. و از ايبسن، اين روزها «مرغابي وحشي» به كارگرداني نادر برهاني مرند در چهارسو روي صحنه است. نمايش خوبي است، اما به نظرم «مرگ فروشنده» كه پيش از اين برهاني به صحنه برده بود، منسجمتر بود و ساختار قويتري داشت.
پينوشت 4: تئاتر شهر بازسازي شده، ظاهراً كه خيلي با گذشتهاش فرق نكرده بود، خدا كند كه باطنش اينطور نباشد.
پينوشت 5: راستي، به نظرم «ناقوس ترديد» عنوان بهتري براي اين نمايش ميتوانست باشد، هر چند كه همه ما يك روز بانوي سالخوردهمان را ملاقات خواهيم كرد.
خدا هست
چون بودنش
بهتر از
نبودن است
کسی که از ره تقوا قدم برون ننهاد
به عزم ميکده اکنون ره سفر دارد
دل شکسته حافظ به خاک خواهد برد
چو لاله داغ هوايی که بر جگر دارد
در فيلم «Ten» يا همان «ده» عباس كيارستمي، زني كه انگار حرفهاش تنفروشي است و بايد به اشتباه سوار ماشين شخصيت اصلي قصه كه رانندهاش زن است شده باشد، در پاسخ سؤالات گوناگون زن راننده درباره انگيزه و حسش از اين كه به چنين كاري تن ميسپارد، ميگويد: شما عمدهفروشيد و ماخردهفروش.
پينوشت: از فرط خستگي، حوصله هيچ كاري نداشتم. «Ten» را هم چون تازه به دستم رسيده بود و پيش از آن نديده بودمش، گذاشتم تا سرسري ببينم. اما نشد و تا به خودم بيايم فيلم تمام شده بود. راستش بيشتر فيلم را شنيدم؛ چون قصه، بر مبناي گفتوگوهاي يك زن با سرنشينان صندلي جلوي خودرويش شكل گرفته بود و با نديدن تصاوير، چيزي از دست نميرفت.
با اين حال روايت مستند؛ بعضي گفتوگوهاي بينظير و سادگي و رواني يا به عبارت بهتر قصهگويي سهل و ممتنع كه ويژگي همه آثار كيارستمي است، «Ten» را هم به اثري ارزشمند درباره زن امروز ايراني تبديل كرده بود. كاش زودتر اين فيلم را ديده بودم؛ و كاش كيارستمي به جاي گير دادن به حافظ، بيشتر فيلم بسازد كه به نظرم نگاه متفاوتش، بينظير است.
هميشه از آمار متنفر بودهام و حالا هم هستم. چون همه اين شمردنها و حساب و كتاب كردنها، فقط توجيه ميكنند. اول كاري كه نبايد بشود، ميشود و بعد، آماري كه ميشود جور ديگر هم تفسيرش كرد، به كمك ميآيد. به بهايي ارزان يا گران، يك عالمه جدول و نمودار، عين اين خانههايي كه بساز و بفروشها در تهران ميسازند، هوا ميرود و همه چيز توجيه ميشود. براي همين هم از آمار تنفر دارم.
آمار هيچ وقت دليل نيست و هميشه از پس حادثه سر و كلهاش پيدا ميشود. اما اعتراف ميكنم كه هيچ وقت خيال نميكردم آمار تا اين اندازه برايم مهم شود، آن هم درست از وقتي كه به دنياي مجازي پناه آوردهام.
خلاصه اينكه شدهام مثل برخي آقايان مسئول. روزهايي كه بازديدهاي سايت بالاست، سرخوشم و روزهاي ديگر، ناخوش. انگار تعداد چشمهايي كه ميآيند و اين صفحات را ميبينند چيزي را عوض كند، اما دست خودم كه نيست حسودي ميكنم به وبلاگهايي كه كلي نظر و پيغام دارند. حتي اگر توي يكي از آن همه نظر هم يك كلمه حرف حساب پيدا نشود، اما حسودي كردن كه دست خودم نيست.
توي آن روزهاي ناخوشي كه آمار پايين است و من ناخوش، با خودم حرفهاي عاقلانه ميزنم. ميگويم كه نوشتن، پيش از آن كه به ديگران كمكي كند، دست نويسنده را ميگيرد و زندهاش ميكند، كمكش ميكند و او – كه خودم باشم – را بيپرده در برابر واقعيتها ميگذارد. باز به خودم ميگويم گاهي وقتها يك خواننده پر و پا قرص و محكم، بهتر از هزار تا از اين مخاطبان گذري است. گاهي وقتها كه نه، هميشه همين طور است. اما باز هم ته دلم ناراضيام و احساس خوشبختي نميكنم. انگار كه خوشبختيام را به آماري بسته باشند كه هميشه از آن تنفر داشتهام.
سلام يانگوم جان، چه جالب، يانگوم جان. همين اول قبول كردم كه تو يانگوم باشي، هستي. مگر نديدي مينجانگو در آخرين سكانس جواهري در قصر گفت كه يانگوم روح ناآرامي دارد و به همين خاطر نميتواند آرام بگيرد. خوب، تو هم چون آرام و قرار نداري، يانگومي ديگر. اما من، كاش عاليجناب بودم.
اگر بودم... درست در 3 قسمت پاياني سريالي 54 قسمتي؛ عاشقت ميشدم، تو دستم را ميگرفتي و كمكم ميكردي، ميخواستم با تو ازدواج كنم، جواب منفي و علاقهات به مينجانگو منصرفم ميكرد، آن افسر يكلاقبا را تبعيد ميكردم، تو را به زور پيش خودم نگه ميداشتم، در بستر مرگ ميافتادم، تو را فراري ميدادم و از مينجانگو عذر ميخواستم، آخرش هم ميمردم.
واي كه چهقدر كار دارم، بايد اين همه كار را در 3 قسمت تمام كنم. چند سال بعد از مرگ من هم، تو و مينجانگو و دخترت به قصر برميگرديد و همه چيز به خوبي و خوشي تمام ميشود.
بيچاره عاليجناب، انگار تنها ناكام قصه منم.
«ناممكن است سرانجام آنگونه نشويم كه سايرين گمان ميكنند هستيم» *
* از «خاطره دلبركان غمگين من» اثر «گابريل گارسيا ماركز» كه به تازگي با ترجمه «كاوه ميرعباسي» توسط نشر نيلوفر روانه بازار نشر شده است. كتابي معمولي كه اگر «خانه زيبارويان خفتهي ياسوناري كاواباتا» را خوانده باشيد، مطالعهاش جذابيتي ندارد.
اين اثر تازه ماركز كه حتي با فرازي از «خانه زيبارويان خفته» آغاز ميشود، به نظرم چيزي افزون بر نمونه ژاپنياش ندارد، جز خاطراتي كه احتمالاً مربوط به نويسنده و جنون كهنسالياش ميشوند. تنها وجه جذاب اثر ماركز، سعي در خلق فضايي است كه در آن، خيال بر واقعيت چيره شده و حتي نويسنده در فرازي از متن، به اين موضوع اشاره ميكند.