چه فرقي ميكند كه بزرگي زلزله نيم ريشتر باشد يا ده ريشتر، وقتي كسي عزيزش را در همان زلزله نيم ريشتري از دست داده باشد...
نکند که پیش از عهد بستن، عهدمان شکسته باشی...
ایستگاه حسنآباد/عصر/پله برقی
اگر قطار زندگی مثل پله برقی بود هیچکس از بقیه جلو نمیزد. هرکس هر جا سوار میشد، چه بالا میرفت و چه پایین، سرعتش برای رسیدن به آخر خط با بقیه یکی بود. آرام، یکنواخت و بیعجله. بدون سودای رسیدن به مقصدی ناپیدا.
پارک شهر/غروب/بزرگ و کوچک
کوچک که بودم، پارک شهر آن قدر بزرگ بود که اگر دست پدربزرگ را رها میکردم گم میشدم. حالا که بزرگ شدهام، پارک شهر آنقدر کوچک شده که میشود برای فراموش کردن لحظات انتظار، دور تا دورش را گشت و زود به زود به نقطه آغاز رسید.
ایستگاه حسنآباد/شب/خداحافظی
فعلاً خداحافظ برای همیشه.
* اثري داراي سه بخش مستقل ولي مضموني واحد و ارتباطي نزديك به هم، سه بخشي.
کاش فراموش نمیکردی
کاش منتظر نمیماندم
کاش میخواستی
کاش نمیخواستم
اگر بخواهي از ياد ببري، پيش از آنكه فراموش كني فراموش ميشوي. حتي اگر بخواهي تظاهر به فراموشي كني، باز هم نتيجه همان است، پيش از آنكه فراموش كني فراموش ميشوي.
فراموش ميكني، فراموش ميشوي و غفلت جاي تمام آنچه را كه به فراموشي سپردهاي پر ميكند. غفلت از روزهاي رفته و يادهاي جامانده.
كمكم غفلت آدم ديگري از تو ميسازد، ناشناس و غريبه. و غريبه امروز، حتي اگر بخواهد هم نميتواند با آشناي ديروز و آنچه فراموش كرده آشتي كند.
آشناي ديروز كه ميخواست فراموش كند، فراموش شد، غفلت وجودش را فراگرفت و ناگاه غريبه شد؛ حالا ديگر درست مثل اثاثيه عتيقهاي است كه خاك سالها رويش انباشته باشد.
عتيقه خاكگرفته بايد خوشاقبال باشد كه تلنگري از گذشته بيايد و خاكها را كنار بزند، دستي به سر و رويش بكشد و با گذشته آشتياش دهد.
آشتي با خاطرات جامانده تازه آغاز راه است؛ بايد كمر همت بست، سالهاي رفته را فراموش كرد و همه چيز را از نو ساخت... اگر براي ساختن دير نشده باشد.
از اين مرتع آهوانه بگريز
كه آغل خوكان است آنچه فردوسش مينمايند.
دل به چه خوش داشتهاي؟
كه مركب رهوارت در زير است و كلاه آفتابگيرت بر سر؟
مگر ندانستي؟
كه بيمركب و كلاهت به آن تيره جاودان خواهند سپرد؟
مگر ندانستی؟
چون شترانت تشنه ماندن آموختند
و به غديري ديگر-ده روزه راهي در پيش- نويدت دادند.
چه غديري اي دوست؟
كه براي ماندگان، طريقي نيست تا غديري باشد.
اگر طاغي نيستي ساقي نيز نباش
اگر قفس نميشكني، عبث آوازخوان چنين باغي نيز نباش
سر به بهانهاي درين گنداب فرو مكن
و به تعفن اين مرداب، خو مكن
دراعه زهد مُزَوِرانه از دوش انداز
خويشتن به جوش انداز
از اين مرتع آهوانه بگريز
كه آنچه فردوسش مينمايند، آغل خوكان است
نه منزلگاه نيكان.
غزلداستانهای سال بد- زندهیاد نادر ابراهیمی- 1345
وقتی کسی از راه نرسیده و ناگاه، با کلامی یا پرسشی، دست میگذارد بر جایی از دل که نباید؛ به این میماند که دشنهای برداشته و به میانه رگ زده باشد.
خون فواره میزند و اگر مرهمی نباشد، خاطرات دیروز میآیند و راهشان را به فردا میکشند.
خلاصه باید در یافتن مرهم شتاب کرد که مبادا گذشته بیاید، غرقمان کند و راه را بر امروز ببندد.
وقتي به جاي بيستوپنج سال، خيال كنيم كه ربعي از قرن را پشت سر گذاشتهايم، آن وقت عظمت عمر رفته دو چندان ميشود و حسرت كتابهاي نخوانده و فيلمهاي نديده و كارهاي ناكرده، صد چندان. به گمانم، سرچشمه بزرگي زادروز آدميزاد هم درست همين يادآوري است؛ يادآوري عمر رفته كه سالهايش قابل شمارش است و حساب عمر مانده كه ثانيهها، دقيقهها، ساعتها، روزها، ماهها و سالهايش بيحساب. وگرنه پاس داشت روزي كه زاده شديم، بياختيار و به جبر زمانه، بييادآوري عمر رفته و كارهاي ناكرده، جشن جبر است به اختيار آدميزاد.
پينوشت 1: من بيستوپنج ساله نشدم، اما اين پست كوتاه، اول قرار بود كامنتي باشد براي تبريك زادروز دوستي كه در درگاه بيستوپنج سالگي ايستاده است. كامنت را كه نوشتم، خودخواهانه خواستم تا بيشتر مال خودم باشد و همين شد كه اين سطور، پستي كوتاه شد به بهانه تبريك تولد يك دوست.
رفيق، رويت را برگردان. دست نجنبان و چشم نگردان. بگذار ميان ما فاصله باشد. اين همه عجله براي چه؟ نفسهايت را آرامتر بكش. دورتر، دورتر. بگذار ميان ما فاصله باشد. هرم نفسهايت بايد آتش بزند اما نزديك كه ميآيي راه نفس ميبندد. اين همه عجله براي چه، رسيدن به كجا؟ اصلاً بيا از اين پنج حس لعنتي يكي را انتخاب كنيم، شايد هم دو تا. نه، بيا يكي دو تا را كنار بگذاريم. لامسه و چشايي چطور است؟
رفيق، بيا در عصر لمس كردن و چشيدن كه حواس نزديكياند، شنيدن و ديدن را برگزينيم كه از آن فاصلهاند. لعنت به اين وسايل لعنتي ارتباط جمعي كه همه چيز را نزديك كردهاند و به جايش طعم انتظار را از ما دريغ ميكنند. بيا به جاي ايميل و پيامك نامه بنويسيم و منتظر پاسخ بمانيم. بيا به جاي اين همه عجله براي رسيدن، طعم راه را بچشيم، بيتوجه به سوداي مقصدي ناپيدا.
رفيق، در عصر عرضه و تقاضا، تو به قانون خودت وفادار باش و ارزانفروشي نكن. بگذار فاصله و انتظار و هجران در روزگاري كه مردمانش تنها وصال را ميشناسند، طعم خوش وصل را به كاممان بنشاند. مگر ميشود هجري نباشد و وصلي كامي شيرين كند. مگر سرچشمه لذت گناه، خودداري نيست. اگر خودداري نبود كه ديگر هيچ خبطي، لذتي نصيب خطاكاري نميكرد.
رفيق، بيا قرار بگذاريم كه نگذاريم تكرار مبتلايمان كند. بيا در دوره تاريخي تاريك تكرار، هر روز نو شويم. به گمان من تكرار، مرگ تدريجي است. مخصوصاً اين روزها كه همه چيز تكراري شده. خوب نگاه كن. رويت را برگردان. آدمها همه مثل هم شدهاند. لباسهايشان، مدل موهايشان، قدشان، وزنشان...
رفيق، تو پاهايت را بپوشان گرچه پاي همه اين روزها برهنه است. تو جامهاي بر تن كن كه اسيرت نسازد اگر چه همه در زندانهايي از پارچه فرو رفته باشند. تو بگذار سرخي لبانت حقيقي باشد هر چند كه سرخي عاريتي ديگران بيش از آن باشد. براي رسيدن عجله نكن. بگذار لذت وصال را هجران رقم زند. و بگذار فاصله، راهنماي عشق باشد.
رفيق، رويت را برگردان. دست نجنبان و چشم نگردان. بگذار ميان ما فاصله باشد. اين همه عجله براي چه؟
پينوشت: اگر قرار بود حق مطلب ادا شود، بايد بسيار بيش از اين مينوشتم، كه نه حوصله نوشتنش بود و نه مجال خواندنش، لابد. اين شد كه همين پيشنويس نيمهكاره را به عذر تقصير غيبتي كبري، دستپاچه و عجولانه، برقرار كردم. ميدانم كه سطور بالا، پر از نقص است و سكته فراوان و نكتههاي در ميانه راه رها شده. اما به سبب چند جمله از متن كه دوستشان دارم و افزون بر آن؛ جانمايهاي كه در نوشته بالا هست و بسيار باورش دارم، همين مطلب را داشته باشيد تا بعد، كه اگر توفيق رفيق شد، سطوري بر آن بيفزايم و حرفي تازه.
نمیخواستم چیزی بنویسم، گفتم اصلاً به من چه. اما پاهایم که سست شد و تنم لرزید وقتی خبر را شنیدم، قلمم هم هوس نوشتنش آمد. جستجو کردم، تنها خبرگزاری فارس خبری چند خطی داده بود بی هیچ حرف تازه. حرف تازه مهم نبود، لعنت به این چند خط که مهر تأیید بود بر خبری که آرزو میکردم دروغ باشد.
نتوانستم چیزی بنویسم، خواستم و نتوانستم. باورم نمیشد. باز هم گفتم به من چه؟ گفتم که اگر قرار باشد کسانی از «احمد بورقانی» بنویسند، من آخرین آنها هستم.
به جای نوشتن راهم را کشیدم و رفتم خانهاش تا باور کنم خبری که انگار راست بود. راست بود، اما «احمد بورقانی» نبود. به گمانم تنها جا خوش کرده بود گوشه بیمارستان شریعتی. خواستم یکییکی یقه جماعتی را که گوشه و کنار ایستاده بودند بگیرم که فلانی اینجا چه کار میکنی؟ تا امروز کجا بودی؟ لااقل راهت را بگیر و برو بیمارستان که «احمد آقا» تنها نماند.
خواستم بگویم بیمرامها که «احمد آقا» را فراموش کرده بودید در این سالهای فراموشی، حالا از کجا یکهو پیدایتان شده؟ مرده و زنده چه فرقی میکند وقتی کسی از یاد رفته باشد. خیال کنید امروز هم مثل روزهای قبل است. قدم رنجه کردید که آمدید و خانه و زندگیاش که فرسنگها پایینتر از خیابانهای شهر شماست را دیدی زدید. بجنبید و بروید رد کارتان. خیالتان تخت، «احمد آقا» گوشه بیمارستان شریعتی جایش راحت است.
اما نشد، یعنی نتوانستم چیزی بگویم. مرام «احمد آقا» هم راندن نبود. بغض راه گلویم را بسته بود و همان جا گفتم به من چه یعنی چه؟ حالا که نمیشود چیزی گفت، لااقل بنویس تا چیزی نماند در گلو که راه نفس را ببندد.
گفتم که مرد حسابی این همه آدم که اینجایند از «احمد آقا» اعتبار گرفتهاند و عین خیالشان نیست. تو هم بنویس و خودت را از نردبان «احمد آقا» بالا بکش. «احمد آقا» که نمرده، نمیشود که بمیرد، زنده است.
و « احمد آقا» زنده است، هر چند در آخرین روزهایی که میان ما بود، هر روز صبح، از پنجره دفتر کارش که به قبرستان کوچکی باز میشد، طعم مرگ را میچشید.